
بیا ای دوست اینجا در وطن باش!
شریک رنج و شادیهای من باش!
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی، بیا اینجا و زن باش!
سياووش! آي بیژن! آی فرهاد!
منيژه يا نسيم و ياسمن باش!
اگر مردی بيا ايران چو زنها
حريف اژدها و اهرمن باش!
ببين اينجا سپاه كرگدنهاست
اگر شيری، حريف كرگدن باش!
اگر رودابهای، در جنگ شيخان
نه يك تن، بلكه صدها تهمتن باش!
به پيش صد حريف ناجوانمرد
چو يك زن، اهل جنگ تنبهتن باش!
به هر گوشه كمين كرده گرازی
مهيّای ز هر سو تاختن باش!
به جنگ گرگِ تا دندان مسلح
زره وا كرده، يكتا پيرهن باش!
به دست دشمنان تيغ و اسيد است
بيا آماده بهر سوختن باش!
ز سوز آتش سطل اسيدش
بيا بیچشم و بيني، بیدهن باش!
كهن شد شير آهنكوهِ مردی
بيا تو شير آهنكوه زن باش!
دفاع از خويش كن پيش مهاجم
سپس در رقص، آويز از رسن باش!
جوانمردی دگر رسمی کهن شد
جوانزن باش و هم سنّتشكن باش!
«دليری» اين زمان در يك كلام است
اگر مردی بيا ايران و زن باش!
بر سر ما سایه ی اهریمن است
هستی ما زیر پای دشمن است
در مزار آباد ما آهسته رو
کاندر این مرداب خون تا دامن است
سالها رفته است و وحشت برقرار
همچنان تکرار تیر و بهمن است
در افق ها چهره ای می پَروَرَد
ماه رخساری که پشت توسن است
گیسوان افشانده بر تاراج باد
تیغ بر کف راست چون روئین تن است
من ز مردان نا امیدم بی گمان
کاوه ی آینده ی ایران زن است
زانکه این آزرده جانان قرن هاست
طوق خون آلودشان بر گردن است
صبرشان روزی به پایان می رسد
پیش من این نکته روز روشن است
گرچه اینک نام این نازک دلان
لاله و نسرین و ناز و سوسن* است
باش تا گُرد آفریدی بر جهد
تا ببینی ، زن نه آتش ، آهن است
دست در شمشیر آرد ناگزیر
آنکه دستش خون چکان از سوسن است
بگَسلَد زنجیر ها تا بنگری
تیغ ازنین شور افکنان شیر افکن است
من ز مردان نا امیدم بی گمان
کاوه ی آینده ی ایران زن است
زنان را بگویید
برقصند و آواز بخوانند
و جلوی ریختن خونِ
هزاران هزار آدمِ بیدفاع را بگیرند …
زنان را بگویید
موهایشان را به دستِ باد بسپارند
و با عطرِ زنانگیشان
گرهی کورِ برازندگی و بسندگی
را باز کنند …
زنان را بگویید
زیباییِ شما
از هر فرماندهای، فرماندهتر است
زیبا بگردید
و با زیباییتان
طلوع مستانگی باشید …
زنان را بگویید
رها کنند
بغضهایی را
که در آسمانِ اجابت
مجالِ پرواز نیافت
و با بوسههایشان
در کالبدِ مهربانی
حلول کنند …
شیخ در راهش زن گیسو رها را دید و گفت
شرم کن ای زن چرا پوشیده مو های تو نیست
گفت زن ای شیخ چشمت را بپوشان موی من
میشود پنهان خودش وقتی تماشای تو نیست
گفت شهری را به دامان گناه انداختی
از نگاه خلق پنهان موی پیدای تو نیست
گفت شیخا حافظ چشمان خود باشی بس است
چون گناه چشم های دیگران پای تو نیست
گفت فردا نیز لابد لخت و عریان میشوی
وقتی از موی رها امروز پروای تو نیست
گفت از من سفره بیچاره گان عریان تر است
پس چرا آنجا خبر از چشم بینای تو نیست
گفت تار موی تو دزدیده دین خلق را
در امان ایمان شان از چنگ اغوای تو نیست
گفت پس آن دین و ایمانی که دزدش تار موست
انقدر سست است که محتاجی به بلوای تو نیست
