سپس صدایی از انتهای اتاق برخواست—آشنا نبود، جوان و لرزان. لوو داویدوویچ لاندو، تنها ۲۲ ساله و تقریباً ناشناخته، بلند شد تا یکی از معادلات اینشتین را مورد سؤال قرار دهد. لاندو با دقت و احترام اشاره کرد که معادله دوم به فرضیاتی استناد میکند که معرفی نشدهاند و بنابراین به سختگیریهای علمی نمیپردازد. اتاق نفسش را حبس کرد، گیج که کسی جرات کرده بود استاد را مختل کند.
اینشتین در کنار تخته سیاه ایستاده بود، چشمانش با دقت به فکر رفته بودند. او بررسی کرد. دوباره بررسی کرد. سپس به تماشاچیان رو کرد و با سادگی گفت: جوان حق دارد. از آنها خواست تا ادعای قبلیاش را نادیده بگیرند.
تنش نه با دفاع، بلکه با فروتنی شکسته شد. واکنش اینشتین نه تنها نبوغ او را کاهش نداد—بلکه آن را افزایش داد. او نشان داد که حتی نمادها نیز باید دانشآموزان حقیقت باقی بمانند. این فقط یک نقطه عطف برای لاندو بود، که به یک ابرمرد در فیزیک شوروی تبدیل خواهد شد—بلکه نمونهای قوی از آنچه واقعاً بزرگی به نظر میرسد بود.
در آن لحظه خاص، علم نه از طریق اقتدار، بلکه از طریق شجاعت و صداقت پیشرفت کرد. اصلاح اینشتین بیشتر از یک پذیرش بود—این یک درس برای هر نسل بود: پیشرفت در جایی شکوفا میشود که غرور پایان میگیرد و یادگیری آغاز میشود.
