banner

اشعار درارتباط با مرگ



Miss me but let me go

مرا به یاد آور، اما رهایم کن

وقتی به پایان راه رسیدم
و خورشید برایم غروب کرد،
مرا نیازی به مراسمی در اتاقی غم‌آلود نیست.
چرا برای روحی که آزاد شده بگریید؟

کمی دلتنگم شوید – اما نه برای مدت طولانی،
و نه با سری خم‌شده از اندوه.
یاد عشقِ مشترکمان را در خاطر نگاه دارید،
مرا به یاد آورید – اما رهایم کنید.

زیرا این سفری‌ست که همه باید برویم،
و هر کسی باید تنها قدم بگذارد.
همه بخشی از نقشهٔ آفریدگار است،
گامی بر جادهٔ بازگشت به خانه.

آنگاه که تنها و دل‌زده شدید،
به سوی دوستانِ آشنا بروید،
و اندوهتان را با کارهای نیک به خاک بسپارید.
مرا به یاد آورید – اما رهایم کنید!

کریستینا روسِتی



When I die

زمانی که بمیرم

زمانی که بالاخره به آرامش می‌رسم،
لطفاً مرا در تابوت چوبی نگذارید؛
یا گل‌هایی برای آرامگاهم نگذارید،
در یک سبد کوچک زیبا.

مرا پر از مواد شیمیایی نکنید
و به نمایش بگذارید؛
فقط مرا زیر زمین دفن کنید،
و یک دانه بر روی قبرم بکارید.

و هنگامی که بدنم زیر خاک پوسیده می‌شود،
اتم‌هایم دوباره جذب می‌شوند؛
در جای من یک درخت خواهد رویید،
از جایی که من به وجود آمدم.

مواد معدنی ارزشمند، به زمین بازمی‌گردند،
ملکولهای های کوچک من—
سوخت برای زندگی دیگری،
در حالی که به درخت تبدیل می‌شوم.


برگشت به صفحه مرگ

برگشت به خانه