
وقتی که ما رفتیم هیچکس شبیه ما نخواهد بود، ولی خب هیچوقت هیچکس شبیه هیچکس دیگری نخواهد بود، هرگز. وقتی آدمها بمیرند، نمیتوانند جایگزین داشته باشند. سوراخ هائی از خود بجای میگذارند که نمیشود آنها را پر کرد، چون این سرنوشت است - سرنوشت ژنتیکی و خنثی - از هر انسانی منحصر بفرد ، که راه خودش را پیدا کند، زندگی خودش را بکند، مرگ خودش را داشته باشد. من نمیتوانم تظاهر کنم که بدون ترس هستم. اما احساس مسلط بر من قدردانی است.
There will be no one like us when we are gone, but then there is no one like anyone else, ever. When people die, they cannot be replaced. They leave holes that cannot be filled, for it is the fate—the genetic and neural fate—of every human being to be a unique individual, to find his own path, to live his own life, to die his own death. I cannot pretend I am without fear. But my predominant feeling is one of gratitude. ~Oliver Sacks (Book: Gratitude https://amzn.to/3PxiSXh) (Art: Photograph by Olive Cotton)
برای خاکسپاری مردگان به روش جدید، نکات زیر را اجرا کنید:
به هنگام خاکسپاری عزیزی که از دست رفته، یکی از کسان یا نزدیکانش این سوگسرود را جمله به جمله بخواند و دیگران آن را یک بار بازگویند.اگر یک آهنگ آرام هم همزمان پخش شود باشکوه تر خواهد بود. نگذارید خواندن این سوگسرود پیشه ای برای این و آن شود.
اکنون تورا به مادرمان زمین می سپاریم،
به زمینی که ازآن زاده شدی، برآن زیستی و درآن خُفتی،
تورا بدرود می گوییم – بدرود! بدرود! بدرود!
زندگی ات سرشار از فرودها بود و فرازها
سرشار از رازها و نیازها
از رنجها و شادیها
اما همین که درمیان ما زیستی
بخشی از نیک بختی ما بود.
از این روی،
نامت را، یادت را، مهرت را با خود به خانه برمی گردانیم.
نامیرا باد یاد تو، مانا باد نام تو
تورا بدرود می گوییم- بدرود! بدرود! بدرود!
هر زندگی پایانی دارد
هر آغازی سرانجامی دارد
مانند سرانجامِ تو که سرانجام ما نیز خواهد بود.
اکنون که تو را به مادرِ ماندگارمان زمین می سپاریم،
نام تو، یاد تو و مهر تو را درخود نگاه خواهیم داشت.
باشد که درگیاه، دوباره بروئی
باشد که با درخت، دوباره برآیی
باشد که هماره در آب، درخاک، درهوا و در نور روان باشی.
باشد که جاودان باشی، مانند زمین و روان در زمین.
چنین باد - این چنین باد!
تورا بدرود می گوییم
بدرود! بدرود! بدرود!
ارتباط ایرانی با قبر ناگسستنی ست … کار ما با قبر هست. نشاط را ما از قبر میگیریم. سعادت را ما از قبر میگیریم. بار و بندیلتو ببند بریم کربلا، سر قبر… از اونجا هم میرویم نجف، سر قبر … بعد میرویم به مدینه، سر قبر … برمیگردیم به مشهد، سر قبر … میرویم قم و كاشان و شیراز و اینجا ها … همه قبر هست … میرویم سر قبر … سر قبر … اصلا زندگی ما همش در قبر است … به همین خاطر آباد ترین جاهای ما قبر هاست … بعد از قبر دیگر چی داریم؟ مسجد!!!!! …. مسجد هم. با اون قبر هست ..چرا…چرا، ما آدم های قبرستانی هستیم … چرا زندگی فراموش شده در این میان. ما را اینجور بار آورده اند. آیا ما فقط برای قبر آمده ایم؟ این مملكت همش پر قبره، روز به روز قبر به قبر … و آدم به آدم … کاخ هاش کو؟ سالن های عظیم نمایش کو؟؟ سالن های عظیم موزیک؟ همی زندگی ما برای قبر شده حیف این کشور نیست؟
این عبارت شوپنهاور نمایانگر نگرش عمیق وی به مرگ و ترس انسانی است. در این جمله، شوپنهاور نه تنها مرگ را بهعنوان یک واقعیت طبیعی و اجتنابناپذیر معرفی میکند، بلکه به ترس انسان از ناشناختگی آن میپردازد.
در اندیشه شوپنهاور، زندگی چیزی جز رنج و درد نیست، و مرگ بهعنوان پایان این رنجها میتواند احساس راحتی یا آزادی از این شرایط را به همراه داشته باشد. با این حال، او اعتقاد دارد که انسانها بیشتر از «خودِ مرگ»، از ناشناختههای آن میترسند. ترس از مرگ، بهویژه در چارچوب فلسفه شوپنهاور، ناشی از ترس از دست دادن آگاهی فردی و تجربه زندگی است. در واقع، ما از این میترسیم که دیگر قادر به تجربه کردن نباشیم، نه بهخاطر پایان زندگی خود، بلکه بهخاطر پایان «خودآگاهی» و پیوند ما با جهان.
شوپنهاور در فلسفهاش به جایگاه «اراده» در جهان تأکید فراوان دارد. او معتقد است که اراده، نیرویی کور و بیهدف است که در تمامی موجودات زنده حضور دارد. این اراده از طریق زندگی و مرگ تجلی مییابد و در نهایت، همه موجودات به آن بازمیگردند. به این معنا، مرگ نهتنها یک پایان، بلکه یک تغییر شکل از همان اراده است. با این حال، از آنجا که انسانها بهطور طبیعی تجربهای از مرگ ندارند، از آنچه که در پس مرگ قرار دارد، میترسند.
این ترس از مرگ بهطور خاص به عدم حضور در جهان و تجربههای زندگی مرتبط است. به عبارت دیگر، مرگ برای شوپنهاور تهدیدی است که بهجای نابودی خود، نابودی تجربههای فردی و آگاهی انسان را به همراه دارد. ما از آنچه که در مرگ «نیست»، یعنی از فقدان تجربه، ترس داریم. از نظر شوپنهاور، ترس از مرگ بهطور عمیقتر به ترس از تغییرات در هویت فردی و تغییرات در شرایط وجودی انسان مرتبط است. اگرچه از نظر فلسفی، مرگ را نمیتوان بهعنوان یک پایان قطعی در نظر گرفت (چرا که اراده همچنان در جریان است)، اما از نظر روانی، انسانها با از دست دادن هویت فردی و تجربههای زندگی خود مواجه میشوند که این چیزی است که باعث ترس از مرگ میشود.
در نهایت، این جمله از شوپنهاور نقدی است به نگرشهای سنتی در باب مرگ. او میگوید که نگرانی انسانها از مرگ، بهجای تمرکز بر آنچه پس از آن اتفاق میافتد، باید بر آنچه که از دست میدهند، یعنی آگاهی و تجربه، متمرکز شود. مرگ در فلسفه شوپنهاور، نهایتاً به عنوان رهایی از رنجهای زندگی دیده میشود، اما ترس از آن بهدلیل ناشناخته بودنش همچنان یک دغدغه بزرگ باقی میماند.
برگرفته از صفحه اینستاگرام مسعود شایگان
masoud.shayegan1981
به محض اینکه میمیری هویت تو تبدیل میشه به «جنازه». اطرافیان عبارت هائی از این قبیل را در موردت استفاده میکننند: «جنازه را آهسته بده پائین توی قبر» و غیره. حتی آدمهائی که این همه شما در موقع زنده بودن سعی کردی روشون تاثیر بزاری شما را با نام خودتون صدا نمیکنند!
تو زندگیت ریسک کن … پولتو خرج کن برای چیزهائی که دوست داری … قهقه بزن تا اونجا که شکمت درد بگیره … برقص حتی اگر افتضاح میرقصی. در مقابل دوربین ژست های مضحک بگیر … مثل بچه ها رفتا کن …
درسی که میگیری اینکه مرگ بزرگترین فقدان در زندگی نیست. بزرگترین فقدان این است که وقتی در قید حیات هستی زندگی در درونت مرده باشه.
این اتفاق که نامش زندگیست را جشن بگیر!
«برای زندگان، من رفتهام،
برای سوگواران، هرگز باز نخواهم گشت،
برای خشمگینان، به من خیانت شد،
و برای مومنان، من هرگز نرفتهام.
نمیتوانم سخن بگویم، اما میتوانم گوش کنم.
نمیتوانم دیده شوم، اما میتوانم شنیده شوم.
پس هنگامی که بر ساحلی ایستادهاید
و به دریای زیبا خیره شدهاید،
هنگامی که گلی را برمیدارید
و زیبایی آن را میستایید،
مرا به یاد آورید.
مرا در قلبتان به یاد آورید:
در افکارتان، و خاطراتتان،
از زمانی که عشق ورزیدیم،
زمانی که گریستیم،
زمانی که جنگیدیم،
زمانی که خندیدیم.
زیرا اگر همیشه به من فکر کنید،
من هرگز نرفتهام».
