

زنی هنرمند از سرزمین مکزیک که هیچوقت پایش را از گردن روزگار بر نداشت. بانویی که قدرت و اقتدار در چشمان سیاهش موج می زد و مردان بزرگ و تاثیرگذاری شیفتهاش بودهاند.
نقاشیهای فریدا بازتابی از تجارب و زندگی شخصی او بود. وی در نقاشیهایش تاکید زیادی بر رنج و همچنین زندگی خشن زنان داشت. با سررشتهای که فریدا از علم پزشکی داشت، بعضی نقاشیهایش با دقت بسیار در کالبدشناسی بدن انسان کشیده شدهاند. فرهنگ مکزیکی تأثیر زیادی بر کالو داشت و این موضوع به وضوح در نقاشیهایش نیز مشهود است. در مرکز اکثر آثار فریدا، خود او را میبینیم که با تکنیکی استوار در ایجاد خطوط و نهادنِ رنگهایی که گویی کاملاً مطمئن بر جای خود نشستهاند و با چشمانی هشیار و لبهایی که انگار بدون هیچ درزی برهم نهاده شده و در سکوت ترسیم شدهاند، به مخاطب زل زدهاست.چهرهنگاریهای فریداکالو از خودش آمیخته با مفاهیم و نمادهای شخصیاند. از ۱۴۳ نقاشیای که او کشیدهاست ۵۴ نقاشی سلف پرتره و خودنگارهاند. این خودنگارهها اغلب به همراه حیواناتی کوچک و گیاهانی تزئینی در میان قابها ظاهر شدهاند. میمونها و گربههایی با رنگ سیاه که دست در گردن فریدا حلقه کردهاند و همگام با او به جایی بیرون از تصویر — که چشم تماشاگرشان است — خیره شدهاند؛ یا گیاهانی که گاه بزرگتر از اندازهٔ واقعی در پسزمینه او را دربر گرفتهاند و گلهایی که در عین سرزندگیِ رنگهایشان، مُرده و لَخت، زینتِ گیسوان او شدهاند.
فریدا در دوران زندگی کوتاهش همواره میخواست تا به بطن زندگی رسوخ کند و در این مسیر، جسم سرشار از درد خویش را در تابلوهایش عریان میکرد و میشکافت. او در مکزیکی که رو به سوی پیشرفت و گذار داشت تاریخ را بهعقب مرور میکرد.شیفتگی و کشش او به مسائل زنانه و روش صریح و صادقانهای که به وسیلهٔ آن، این شیفتگی را در نقاشیهایش نشان میداد، باعث شدهاست بعضی صاحبنظران او را به عنوان یکی از فمینیستهای قرن بیستم برشمردند.گرچه به نظر میرسد که او خود از اینگونه تمایلات و جبهه بندیها برکنار بود.
فریدا همذاتپنداری را در کارهایش به اوج میرساند و بر ناخودآگاه مخاطب غلبه میکند .فریدای آثار کالو با تمام رنجی که از جهان در او موج میزند، سعی نمیکند خود را بدون این جهان ببیند. او هستی را با خود به درون چارچوب تابلو میکشد؛ او نمیخواهد که تنها باشد.پیکاسو در تنها نامهاش به دیهگو مینویسد:
«نه در آیین، نه من و نه تو، هیچکدام در مرتبهای نیستیم که بتوانیم یک سر بکشیم، آنگونه که فریدا میکشد.»


من ازت نمیخواهم مرا ببوسی، نمیخواهمم که ازم معذرت بخوای برای جائی که من فکر میکنم تو در اشتباهی، من حتی از تو نمیخواهم که من را در آغوش بگیری آنوقتی که من بیشترین نیاز را برای آن دارم. من ازت نمیخواهم که بهم بگی چقدر من زیبام، حتی اگر یک دروغه، و نمیخواهمم که هیچ چیز زیبا برام بنویسی، من حتی ازت نمیخواهم که زنگ بزنی که بهم بگی چه گونه روزی داشتی، و یا بگی دلت برام تنگ شده، من ازت نخواهم خواست که ازم متشکر باشی برای همه کارهايی که من برات میکنم، و یا وقتی روحیه ام خرابه ازم مواظبت کنی، و البته من ازت نمیخواهم که از تصمیمات من حمایت کنی. من حتی ازت نخواهم خواست که به من گوش کنی آنگاه که من هزاران داستان برای گفتن بهت دارم. من ازت نمیخواهم هیچکاری برام بکنی، نه حتی برای همیشه در کنارم باشی، زیرا که اگر قرار باشد که من میبایست ازت بخواهم، دیگه اونو نمیخواهم.



