banner
kiarostami

برگی از دفتر خاطرات عباس كيارستمی

وقتی از من می‌پرسند چی‌شد فيلمساز شدی؟

من می‌گويم تصادف!

من توی کنکور هنرهای زيبا شرکت کردم اما رد شدم.

بعد در اداره‌ پليس‌ راه استخدام شدم.

سال آينده‌اش که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهن‌داری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش؛ ولی من گيوه پام بود و نمی‌توانستم همراه او بروم!

او کفش‌های خودش را به من داد و پوشيدم و با هم رفتيم.

سر پل، يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد داد با هم به خانه‌ فرهاد اشتری شاعر برويم.

به اتفاق رفتيم.

در خانه‌ اشتری يک آقای نقاشی بود که وقتی فهميد من در کنکور رد شدم، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه؟!

او به من توصيه کرد، در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم. من با رودربايستی، در آن کلاس اسم نوشتم!

سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.

بعد نقاشی تبليغاتی کردم.

بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و ‌

حالا فکر می‌کنم اگر سایز کفش‌های دوستم به پای من نخورده بود، من الان بازنشسته‌ وزارت راه بودم!



برگشت به صفحه فیلم و سینما

برگشت به خانه