خسرو گلسرخی نام مهمی است، زیرا به گمانم او بهترین نمایندۀ انقلاب ۵۷ بود. اگر بخواهیم تجسم عینی انقلاب ۵۷ را در یک شخص متبلورشده ببینیم، آن شخص «خسرو گلسرخی» است. مناسبترین دریچه برای فهم انقلاب ۵۷ «دریچۀ ایدئولوژی» است. زیرا این انقلاب بدون ایدئولوژی هرگز به پیروزی نمیرسید. نقطۀ اوج آن ایدئولوژی را میتوان در سخنان گلسرخی دید؛ درست جایی که اسلام و مارکسیسم به شکلی بسیار تودهفهم و اسطورهپردازانه پیوند میخورد. همین ایدئولوژی اسطورهمحور و اسطورهپرور بود که نیروی مردمی عظیمی را ایجاد کرد و انقلاب را رقم زد.
کمی به عقبتر برویم: گلسرخی در تیر ماه ۱۳۵۰ در شمارۀ ۷۴ نشریۀ «نگین» مطلبی نوشت با عنوان «شعر در شبهجزیرۀ روشنفکری». این نوشتار او دربارۀ شعر است، اما سطر سطر آن از نوعی «سیاست هنریِ» ایدئولوژیک حکایت دارد و طعم تند مارکسیستی آن با تأکید بر مفهوم «تاریخ» مشخص میشود. گلسرخی میگوید شاعر باید بفهمد «در کجای تاریخ ایستاده» است. در نقد شاعران میگوید: «شاعر را جذبههای آرامش و رفاه بلعیده»؛ «شاعر جا خالی کرده است، او گوشهنشین، حاشیهپرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته است.»
گلسرخی درست همین فردی است که در این چند سطر دیدیم. او شاعری است که از رسالت تاریخی میگوید و در دادگاهش نیز دقیقاً از «جایگاه تاریخی» خود سخن میگوید و این جایگاه را نیز با نظریاتی مارکسیستی و با ارجاع به اسطورههای دینی تعریف میکند.
او در دادگاه میگوید:
«ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفتهای از مولا حسین، شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه آغاز میکنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.
من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم، و حتی برای عمرم. من قطرهای ناچیز از عظمت، از حرمان خلقهای مبارز ایران هستم … از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دِین خود را به جنبشهای رهاییبخش ایران پرداخته است … هنگامی که مارکس میگوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی میگوید: «قصری بر پا نمیشود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکیهای بسیاری وجود دارد. چنین است که میتوان در این لحظه از تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد … زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه میشویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشهای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلقها تکرار کردند و میکنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی و اسلام مولا علی را تأیید میکنیم.» (پایان نقلقول)
گلسرخی دائم از امپریالیسم و استعمار و آمریکا و «دشمنِ نامرئی» سخن میگوید و هر چه میگوید ایدههای مارکسیستی است، اما هم با مهارت ادبی این دیدگاهها را به امامان شیعه پیوند میدهد تا عمقی بیانتها در دل و ذهن شنونده داشته باشد و هم خوب میداند چطور از «نظام آباد»؛ «میدان شوش»، «دروازه غار»، «و پل امامزاده معصوم» شاهد آورد. او و دانشیان در نهایت از این دادگاه علنی استفاده میکنند تا به جای دفاع از خود تندترین و رادیکالترین بیانیههای مارکسیستی و لنینیستی را علیه حکومت قرائت کنند. اما گلسرخی همزمان خود را در جایگاه حسین (ع) مینهد و طبعاً رقیبش را در جایگاه یزید. نکتۀ اصلی نیز در همینجاست! این همان «آمیزهای است که اکسیر انقلاب ۵۷» بود. اسطورههای دینی از ژرفای تاریخ با نظریۀ سیاسیِ مدرنِ مارکسیسم میآمیزد و ادبیاتی مبارزهجویانه را ایجاد میکند که نیروی انفجاری بیحدی داشت.
بعد از ظهری در تابستان ۱۳۴۴ بود. با خسرو گلسرخی و احمدرضا [احمدی] و فروغ [فرخزاد] در رستوران هتل پالاس خیابان شاهرضا نشسته بودیم و چای میخوریم. گلسرخی قرار بود برای روزنامه آیندگان مصاحبهای با فروغ انجام دهد. من و احمدرضا هم واسطهٔ آشنائی آنها شده بودیم. آنوقت، یکباره، وسط حرفهامان، یک آدم درشت هیکل جاهل مسلک که با حالتی مستانه از کنار میزمان رد میشد، چشمش به فروغ افتاد. در میانهٔ راهش برگشت و با حیرتی شوخیآمیخته گفت: «بهبه! فروغ خانم. شما کجا، اینجا کجا؟»
فروغ را نگاه کردم که سرخ شده و هیچ نمیگفت. مردک گفت: «چیه؟ سلام ما جواب نداشت؟» باز هم فروغ ساکت و معذب نشسته بود و با فنجان قهوهاش ور میرفت. گلسرخی رو به مرد کرد و گفت: «آقا، لطفاً مزاحم نشوید». مرد خندید و گفت: «فروغ خانوم این جوجه چی میگه؟ حالا دیگه جوجهباز شدی؟» که گلسرخی با کله کوبید توی دهانش و کافه بههم خورد.
احمدرضا، فروغ را که گریه میکرد بیرون بُرد و من هم به جمع و جور کردن گلسرخی و جدا کردنش از مردی که هرگز ندانستیم که بود و چه میگفت مشغول شدم.
یادداشتهای هفتگی اسماعیل نوریعلاء/ (جمعهگردیها)/۱۱ خرداد ۱۳۸۶
